|
من در آن دوردست ها سایه ای می بینم سایه ای سبز ولی گویی سرخ سایه ای خسته ز درد بی کسی که در آن دشت غریب در پی جویباریست تا در آن بندازد نامه های بی کسی را تا که شاید برسد بر مشام یار بویی از دردهایش دردهایی که آزرده دلش را تا که شاید برسد
به با تو بودن عادت کرده ام
گاه و بی گاه به خوبی هایت به مهربانی هایت خوگرفته ام اما تو از رفتن و جدایی می گویی و من از ترس و هراس و دلهره .... می خواهی بروی ؟ باید جلوی ساعت زمان را بگیرم اما نه نمی توانم دستم به ساعت زمان نمی رسد ... به ماه گفتم : تو می خواهی از پیشم بروی ؟ ماه زیر گوشو آهسته نجوا کرد : لحظه ی دیدار نزدیک است دوباره گفتم : پس غم دوری اش را چه کنم ؟ ماه گفت : با غمش بساز ... همه اش تقصیر سر نوشت است .
بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم ،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمی رسد...!
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
|
About
Home
|